((باز من دیوانه ام ...مستم))
((من مستم ...من مستم و ميخانه پرستم ... راهم منماييد ...پايم بگشاييد ... ))
چهارشنبه 15 مهر1388
و تولدی دیگر...
.............
دیروز داشتم فکر میکردم ...
داشتم فکر میکردم اگر ازم میپرسیدن که میخوای به دنیا بیای؟!
میگفتم نه!!من تحمل خوشی های این دنیا رو ندارم...!!! لطفا بذارین همین جا بمونم!!
ولی امروز دارم فکر میکنم ...
با این آدمایی که دوروبرم هست... به امتحانش میارزیده!!
(البته الان دیگه به دنیا اومدم و فرقی نداره چه فکری بکنم!!)
.....................
خوشحالم که هستم..خوشحالم که هستی..
خوشحالم که هستین... .
زندگی را دوست میدارم............
فقط همین!

پ.ن1: دوستای خوب گاهی خیلی انگیزه میدن بهت برا اینکه باور کنی .....زندگی قشنگ تر و
قشنگ تر میتونه باشه..(وا!!!چه حرفا!!!! خیلی دیگه مثبت شد!!)
پ.ن2:این عکس را با رنگهایش بسی دوست میداشته ام!
پ.ن3: ممنونم از همه..
پ.ن4: برا اونایی که نمیدونن..من پارسال 18 سالم بود و امسال 17 ساله شدم!
نوشته شده توسط الهام
در 20:35 | لینک ثابت
•


